تبليغاتX
مهمانی خصوصی من/ My own private party

مهمانی خصوصی من/ My own private party

بخوانید، بخورید، بچرخید، اسراف هم بکنید، اما خاله زنکی نکنید

دارم ناشكري مي كنم يا خل شده ام؟ نمي دانم. دوست داشتم زلزله ژاپن اينجا اتفاق افتاده بود. مي گويند خدا هيچ قومي را مگر به خواسته و تلاش آن قوم تغيير نمي دهد. ما كه مردمي تنبل و تن پرور هستيم. ما كه مردمي منتظر هستيم. ما كه سالهاست به حكم مذهب و اجبارهاي سياسي و اجتماعي در انتظار رسيدن منجي به سر مي بريم، ما حوصله تغيير دادن نداريم. ما فقط مي خواهيم، اما اهل تلاش كردن نيستيم. زلزله براي ما خوب است، نه براي ژاپني ها كه هر لحظه مي خواهند تغيير دهند و از حالي به حال ديگر بروند. زلزله بايد اينجا اتفاق مي افتاد. بايد ما را زير و رو مي كرد. مايي كه در آرزوي رسيدن قهرمان به سر مي بريم. زمين اينجا بايد مي لرزيد و كن فيكون مي شد. بلكه مردمي ديگر بهتر از ما بر آن قدم بگذارند كه قدر موقعيت هايشان را بدانند و فرصت سوزي نكنند.

جنبش سبز را نگاه كنيد. به جنبش پارتي بيتشر شبيه نيست؟ هست. انگار نه انگار سرانش در حبس به سر مي برند. گيرم اسم حبس را بگذارند خانه امن. كسي حوصله هزينه دادن ندارد. آن روز ها هم كه دادند كسي پشتشان نايستاد كه پايمال نشود. جنبش سبز اين روزها به تفريح و سرگرمي شبيه شده است. خوب شد بحرين از ما جدا شد. آنها به يك جايي مي رسند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 15:13  توسط Corporal  | 

احتمالن اين خانم را نشناسيد. همان دختر سرتق و مصمم فيلم  True Grit ( شهامت واقعي ) است. نمي خواهم درباره بازي اش بنويسم. نمي خواهم به فيلم اشاره كنم. به كفش هايش نگاه كنيد. آل استارهاي قرمز رنگش را ببينيد. تركيب آل استار با لباس رسمي هالي استينفلد.

اين قدرت آل استار است يا اوج بي سليقگي ستاره جوان هاليوود؟ آل استار برند مقبول جوانان آمريكايي است. اما اينقدر مهم كه در شب ارائه طرح ها و مدهاي ستاره هاي مجله ونيتي فيبر هم نفوذ كند؟ آن هم همراه با لباس رسمي كه قرار است در مراسم اسكار پوشيده شود؟ پوشيدن لباس رسمي براي شركت كنندگان هنگام ورود به سالن كداك تياتر ( سالني كه در آن مراسم اسكار برگزار مي شود ) الزامي است.

ديدن اين تركيب بندي لباس بر تن يكي از هموطنانمان جمله عجب بي سليقه اي است را به زبانمان مي آورد. اما نمي دانم با ديدن اين عكس چه بايد گفت؟ خانم استينفلد خواسته متفاوت به نظر برسد؟ يا كمپاني آل استار اسپانسر او در مراسم اسكار بوده است؟ واقعن آل استار به تبليغ ستاره اي نو ظهور نيازمند است؟ آل استاري كه به پاي استينفلد است، همان آل استارهاي كلاسيك تيلور است. مدل جديد اين كمپاني محبوب نيست ...

استينفلد بي سليقه است يا از آن دسته عشاق سينه چاك برند آل استار به شمار مي رود؟

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 14:8  توسط Corporal  | 

 كارهايم تمام شده است.  كوله صورتي ام را بر مي دارم و راه مي افتم. مي خواهيم با بچه ها برويم تجمع. راه مي افتيم. خيابان ها برايم آشنا نيستند. شكل ساختمانها من را ياد جنوب شهر مي اندازد. چند قدمي راه مي رويم. پشت سرم را نگاه مي كنم. جمعيت زيادي پشتمان راه افتاده است. مي گويم مرگ بر ديكتاتور جوابم را مي دهند. راه مي رويم  و من مي خندم. سر به سر آقايي كه تي شرت فيروزه اي پوشيده و توي پياده رو ايستاده مي گذارم. مي پرسم آقا آدرس تجمع كجاست؟ مي خندد و نگاهم مي كند. جلوتر مي رويم سر يك چهار راه دوباره پشتم را نگاه مي كنم. مردم مي دوند. انگار نيروي انتظامي حمله كرده است. لباس پلنگي ها دنبال مردم مي كنند. چند تا از دوستانم دستگير مي شوند. من خونسرد و آرام بند كوله ام را سفت مي كنم و راه مي افتم و مي روم آن طرف خيابان انگار نه انگار كه توي جمعيت بوده ام. به روي خودم نمي آورم و دنبال راه فرار مي گردم. دنبال ساختماني امن. نمي دانم چه مي شود كه  از يك ساختمان چند طبق قديمي و ظاهرن متروكه سر در مي آورم. پله ها را بالا مي روم و مي روم توي يك اتاق پنجره دار. مي ايستم كنار پنجره  از بالا خيابان را نگاه مي كنم. ناگهان سر و كله مرد تي شرت فيروزه اي  پيدا مي شود. دستم را مي گيرد. حلقه طلايي توي انگشت وسط دست چپش است. موهايش بور و كم پشت است. هنوز مي خندد. مي پرسم. چي شده چرا دستمو گرفتين مي گويد بيا بريم تو ماشين برات تعريف كنم. مرا مي برد توي راهرو . رذيلانه و پر شهوت مي خندد. دستم را مي كشم. مي افتم زمين و محكم مي خورم به ديوار. مي نشينم. مرد تي شرت فيروزه اي مي رود. مردي ديگر وارد مي شود. محاسن انبوه دارد. شبيه "برادر ها" است. لگد مي زند. مي گويد توي تجمع بودي ؟ دوباره لگد مي زند و مي رود. پسري با موهاي ژوليده به راهرو مي آيد. تعادل ندارد. موهاي فرفري اش همراه بدنش تكان تكان مي خورد. چقدر شبيه يكي از همكاران سالهاي دورم است. او هم لگد مي زند. لگدش درد دارد. داد مي زنم كسي نيست كمك كند. كسي اينجا نيست؟ مردي با محاسن انبوه از اتاقي بيرون مي آيد. مي خندد به من و به پسر موفرفري ... كمكم نمي كند. انگار حقم است لگد بخورم. دارم فكر مي كنم  اينجا امن نيست، اينجا ساختمان نيروي انتظامي است يا بسيج يا چيزي شبيه به اينها . انگار با هم دست هستند؛ مرد تي شرت فيروه اي، آن آقاي شبيه برادر ها و اين پسر موفرفري و ...خانمي چادري در راهرو را باز مي كند و مي آيد تو اوهم لگد مي زند. من نشسته ام و فقط درد مي كشم. مي گويم چرا جناب سروان شما چرا لگد مي زنيد. مي گويد تجمع بودي ؟ حرف نمي زنم، درد دارم. از اتاقي صداي راديو مي آيد. گوينده مي گويد ساعت هفت امشب همه دستگير شده ها با حضور پدر و مادر شان آزاد مي شوند. راست مي گويد از جايم بلند مي شوم  از اتاق هاي راهرو  بچه ها همراه با پدر و مادرهايشان بيرون مي آیند و مي روند. من تنها وسط راهرو ايستاده ام. هيچ كس دنبالم نيامده تنهاي تنها هستم. بچه ها در جهت مخالفم حركت مي كنند و مي روند. حس بدي دارم. حس رو دست خوردن. حس نا اميدي ... من مي مانم  و كتك مي خورم.

من خواب ديده ام. همه اينها را توي خواب ديده ام. بيدار كه مي شوم پاي راستم را به راحتي نمي توانم تكان بدهم. عضله پايم گرفته ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 12:17  توسط Corporal  | 

روزهاي بدي است. پر از تشويش و بي حوصلگي و تغييرات بيهوده و بد. نوشتن از آنها، آدم را خالي نمي كند كه هيچ، باعث اذيت خواننده و مخاطب مي شود. روزنامه مان به هم ريخته ... شده ايم مثل فرزندان طلاق. پدر رفته براي خودش و مادر مانده با هزار درد و مشكل تازه  كهنه ... بيچاره ما بچه ها كه بايد بين مادر و پدر كسي را انتخاب كنيم. نوشتن از اينها خوب نيست.

حالم از روزنامه و روزنامه نگار به هم مي خورد. اصلن آدم ايده آليستي نيستم و فيگور آدم هاي اخلاق گرا را هم نمي گيرم. دارم از خودمان مي گويم. از همين خود هوچي شلوغ كن بي حيا. از ديكتاتور كوچك درونمان كه وقتي ميدان مي گيرد روي همه ديكتاتورهاي اسم و رسم دار تاريخ را سفيد مي كند. از اينكه وقتي تصميم مي گيريم لج بازي كنيم، احمدي نژاد را وادار مي كنيم جلويمان لنگ بياندازد. از اينها نوشتن خوب نيست. باور كنيد خوب نيست.

نوشتن از اينكه وقتي بيرون شلوغ و پلوغ است كساني مي آيند سراغمان و چند نفرمان را دستگير مي كنند و مي برند، خوب نيست. روزهاي پر از ترس است. بيرون توي خيابان مشتي هروله مي كشند و حيدر حيدر مي كنند كه ما را دو نيم كنند، اينجا توي روزنامه هم خبري از امنيت نيست. نوشتن از اينها ديگر خوب نيست. همه مي دانند چه خبر است.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 15:28  توسط Corporal  | 

گفتم هفت تير ... سرش را به اين نشان كه راهش است تكان داد و سوار شدم. جوان بود و ژل ماليده و تر و تميز. جمعه ها سخت ماشين گير مي آيد. خودم را وارد يك ماجراي تخمي، تاكسي، عشقي كرده بودم؟ ديرم شده بود، سرد هم بود. سوار شدم. گفت: من بلد نيستم راه رو، شما راهنمايي كن ... پيش خودم گفتم خب بلد نيستي چرا مسافر سوار مي كني ... لابد مي خواست كل مسير را لاس بزند و آخرش هم بگويد ميشه شمارتون رو داشته باشم ... داشتم براي خودم مي بافتم و مي رفتيم تا گفت: خانم شما بچه اين محلين؟ منظورش محله هفت تير بود. داشت شروع مي شد و انگارهام درست از آب در مي آمد؟ ... گفتم بله، دروغ گفتم. بچه ميدان ژاله هستم، اما گفتم بچه همين محل هستم. نمي خواستم راستش را بگويم. حوصله نداشتم واقعيتش. گفت اينجا خيلي خلوته من بچه شهر ري ام، اين ساعت اونجا خيلي شلوغه ... چيزي نگفتم. ساعت ده صبح بود. گفت چه جورياس اينجا؟ گفتم بيشتر مركز خريده، اما فرعي هاش براي زندگي خوبه، بد نيست ... شروع شده بود؟ اينها مقدمه چيني بود؟ نزديكتر شديم به مقصد. پول در آوردم كرايه را حساب كنم. نگرفت. گفت من مسافر كش نيستم. گفتم زحمت كشيدين ... گفت: آخه مسافر كش نيستم، از يه پيرمردي پرسيدم از كدوم طرف برم هفت تير، آدرس پرت داد. شما خوب بلد بودين ...

با مرام بود يا دستش آمد طرفش حوصله ماجراي تخمي تخيلي ندارد يا هر چيز ديگر دستش درد نكند. مودب بود ...

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 15:1  توسط Corporal  | 

1. يك مطلب نوشته بودم و ثبت موقت كرده بودم تا كاملش كنم بعد بفرستمش روي نت، اما نمي دانم چي شده كه پريده ... لابد قسمت نبوده ... درباره برف تهران بود. درباره اينكه نمي دانم چرا وقتي برف مي بارد همه مي خندند. شايد از ذره هاي برف باشد كه ماده موجب خنده توليد مي كند و يا از چيز ديگر. نمي دانم. هر كس كه دانست بگويد، ما هم بدانيم و از جهل در آييم.

2. ديگر نوشته بودم برف كه روي تهران مي نشيند، پايتخت خواستني مي شود. لايه سفيد روي زمين و در و ديوار آدم را مبهوت مي كند، زير پاي آدم مدام يك چيزي خرت خرت مي كند، توي دهن آدم خنك مي شود و اينها ... بگذريم از تاكسي ها كه نمي دانم توي اين برف كجا مي روند و چرا مسافرها را سوار نمي كنند. راستي تاكسي ها توي برف و باران كجا مي روند؟ نگوييد همانجا كه صبح ها پشه ها مي روند. اين را ديگر خودم مي دانم. اما راستش را نمي دانم. كسي راستش را دانست، بگويد ما هم بدانيم و از جهل در آييم. 

3. دلتان نخواسته باشد، با هادي و ثمينا و باران و عاطفه جلوي در روزنامه وسط باغچه هاي برف گرفته برف بازي كرديم تا مرديم. برف خورديم و برف گلوله كرديم و زديم تو سر و كله همديگر. مهدي هم عكاسي كرد و به احترام دوربينش برف تو سر و كله اش نزديم. نسرين هم آخرهاي كار وارد معركه شد كه حظي برده باشد، اما عيش ما بيشتر بود. نمي دانم چرا وقتي هوا آلوده است مملكت را تعطيل مي كنند اما وقتي برف مي آيد مردم را تعطيل نمي كنند كه بروند يك دل سير برف بازي كنند و انرژي هاي خفته شان بيدار كنند و اضافي اش را دور بريزند؟ من نمي دانم. هر كس مي داند، بگويد ما هم بدانيم و از جهل در آييم.

4. داشتم سر بالايي گلشهر لعنتي برف گرفته و ليز و سرد و يخ زده را بالا مي رفتم كه كسي گفت خانوم من تا پلاك 9 مي رم بيا برسونمت. سوار شدم. اينقدر يخ كرده بودم كه سوار شدم. توي جردن و گلشهر از اين مرام ها و اخلاقيات معنا ندارد. نه اينكه مردم جردن بي اخلاق باشند، نه، وقتي تقريبن همه ماشين دارند، كسي حواسش به پياده ها نيست. سوار شدم و دم پلاك 9 كه تقريبن سر گلشهر است پياده شدم. دستش درد نكند. طرف راننده آژانس بود. نمي دانم بايد مي گفتم چقدر بايد تقديم كنم يا نبايد مي گفتم. نگفتم. اگر كسي معتقد است بايد مي گفتم، لطفن دليلش را بگويد ما هم بدانيم از جهل در آييم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 14:56  توسط Corporal  | 

خنده دار بود يا نبود نمي دانم، اما وقتي چشمم افتاد به اولين نوار باريك و سفيد رنگ برف روي چمن هاي حاشيه اتوبان مدرس و اولين پوش برف نشست روي سرم و سوز رفت توي دهانم، خنده ام گرفت و ته ته دلم شاد شد. آمدم با دختر كنار دستي روي صندلي ماشين سر حرف را باز كنم و براي برف خوشحالي كنم كه راستش خودم را جمع كردم و گفتم لابد پيش خودش فكر مي كند برف نديده ام و اينها ...

خوشحالي ام به اندازه شهروندان آلماني فيلم ماجراي خارجي بيلي وايلدر بود. ذوق و شوق شهروندان آلماني اين فيلم وقتي كالايي را با شكلات معامله مي كردند، غير منتظره است. آلماني ها سالها به خاطر جنگ شكلات نديده و نخورده اند. آنها به سربازان آمريكايي تشك، جوراب و ... مي دهند و در عوض شكلات يا كيك شكلاتي مي گيرند! حكايت من و برف است. من سرما خورده و مريض مدتها برف نديده زير همين چهار دانه برف تهران راه رفتم و نفس كشيدم و سوز سرما را بلعيدم و شاد شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 14:54  توسط Corporal  | 

1. حضورم در "مهماني خصوصي من" كم رنگ شده، حالا يا دست آي فون در كار است يا انگيزه اي براي نوشتن ندارم يا هر چيز ديگر نمي دانم. فيلم مي بينم، كتاب مي خوانم و اين ور و آن ور هم مي روم. سوژه و حرف براي گفتن و نوشتن دارم، اما آن چيزي كه آدم را هل مي دهد به سمت نوشتن، ندارم. انگيزه است يا تكان يا هر چيز ديگر نمي دانم.

2. سرماخوردگي لعنتي هم هنوز خوب نشده است. سرفه هاي خشك امانم را بريده است. قرص و شربت فقط نشئه ام مي كند. من از آنها نيستم كه در نشئگي نوشتنم بيايد. خماري بيشتر وادارم به نوشتن مي كند. نمي شود توي خماري ماند. چرك و عفونت اين سرماخوردگي لعنتي بماند توي تن آدم، فرصت خماري هم ديگر براي آدم نمي ماند.

3. به قول مادر امير رمان بادبادك باز هر وقت كه خيلي اوضاع خوب است و خوش و خرم هستيم، دلم شروع مي كند به شور زدن. هفته پيش تعدادي از دوستانمان آزاد شدند، آي فون خريدم، چلچراغ رفع توقيف شد و ... خدا را شكر براي اينهمه خبر و اتفاق خوب اما فضا مشكوك است،‌ من به خدا مشكوكم. مطمئنم يك جور بدي مي گذارد توي كاسه ام كه از دماغ و دهن و هر جاي ديگر كه راه براي خروج داشته باشد! بيرون بيايد.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 12:45  توسط Corporal  | 

بالاخره گوشي نوكيا با يك inbox پر از اس ام اس خاطره انگيز را كنار گذاشتم تا خاطره، خاطره شود.

كِرم سيب گاز زده مدتها به جانم افتاده بود، سالها پيش كه با خريدن آي پاد درمانش كردم. دوباره كرم اين سيب وول زد و وول زد و به جانم افتاد. فيلَم ياد هندوستان آيفون كرده بود و ...

به قول اصفهاني ها "هم كشيدم" و بالاخره كِرم آيفون را هم خواباندم؛ آيفون 3 Gs . سيب گاز زده مكينتاش مثل مغناطيس آدم را مي كشد سمت خودش. با همه نقص ها و خودخواهي هايش، با نداشتن دليوري، با كم بودن عمر شارژ و ... اما وقتي سر انگشتان را روي صفحه شيشه اي مي كشيد، ديجيتال را با تمام سلول هايتان لمس مي كنيد، ديجيتال را زندگي مي كنيد.

كرم سيب گاز زده هنوز توي تنم است. مك بوك اير وسوسه انگيز است. اگر هنوز به كرم سيب گاز زده مبتلا نشده ايد، اشكالي ندارد. اما اگر با يك محصول مكينتاش شروع كرده ايد به اين اميد كه خب همين كافي است، فاتحه سيرايي را بخوانيد، شما آلوده به كرم سيب گاز زده شده ايد و سيرماني نداريد. به جاي پشيماني، پول جمع كنيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 14:59  توسط Corporal  | 

پيش از اينكه برود روي موس پد روي ميزم برايم طراحي كرده است. رسم طراح ها و كاريكاتوريست ها است ديگر ... كاغذ گير بياورند و دستشان قلم بيفتد ناخودآگاه مي كشند و طرح مي زنند. موس پد روي ميز من، كاغذ كاهي است. من فكر مي كنم كاغذ كاهي براي اين موس هاي ليزري بهتر از هر پد ديگر است. پيش از اينكه برود روي همين كاغذ كاهي برايم طراحي كرده است.

پيش از اينكه برود با هم موشك بازي كرديم. موشك ساخته بود و گفت مياي بازي كنيم؟ كارهايم را كرده بودم. خسته شده بودم و با هم بازي كرديم. من اين سر راهروي تحريريه ايستادم و او هم آن سوي ديگر ايستاد. موشك مي رفت و مي آمد و من سر ذوق آمده بودم. عادت ندارم بيشتر از چند دقيقه سر جايم بنشينم. او هم به گمانم عادت نداشت. توي همين چند ماه كه با هم همكار شده ايم، فهميدم. قراربود يك روز توي كوچه صلح فوتبال بازي كنيم. قرار بود او توپ بياورد و لايه كنيم و بازي كنيم.

پيش از اينكه برود دوباره يك متن ديگر هم برايش ترجمه كردم. مربوط به اولين باري بود كه دستگير شد. گفت ببين برايم چي نوشته اند؟ گفتم مربوط به آن روزها است. پارسال. روز دعاي كميل كه براي آزادي بچه ها خانه شهاب اينها جمع شده بوديد. اولين بار همان شب دعاي كميل گرفتندش.

پيش از اينكه برود دلش قرص بود ماندگار نمي شود، بر مي گردد و دوباره تحريريه را شلوغ مي كنيم و سر به سر بچه ها مي گذاريم.

اين روزها پايمان را كه مي گذاريم توي تحريريه اول مي پرسيم خب بچه ها امروز كي رو گرفتن؟ هر روز  يكي از ما كم مي شود. ديروز هادي حيدري از ميانمان كم شد. دلم تنگ شده ديگر ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 14:13  توسط Corporal  |